دوم آذر 1385
می خوام یه تصمیم مهم تو زندگیم بگیرم .برام دعا کنید .
برای مهربونیاتون ممنون
دوم شهریور 1385
خسته ام ...
خسته ،
بر ماسه زار سینه ات خمیده ام ...
این کودک ،
از زمان زاده شدن نخوابیده !
خسته ام ،
از خوابی که به بیداری کابوس وار می گذرد ...
خسته تر می شوم ،
وقتی که چشمهایت ،نگاهت ،بازوانت و...
خواب می بینم که دارمشان به وسعت غمهایم ...
نهم تیر 1385
لاک غللط گیر
مدتهاست که می خوام یه عالمه حرفای جورا جور زمین و آسمون بگم یا بنویسم اما اونقدر
این حرفا زیادن و همشون برام مهم که هر باار می خوام از یکیشون بگم نمی تونم .یعنی
نمی تونم یه موضوع رو مهمتر بدونم .برای همینه که هر شب صفحه رو باز می کنم و
حرفامو میزنم بدون اینکه چیزی تایپ کرده باشم .
اما مدتی که به یه جمله فکر میکنم :
کاش می شد آدم اشتباهات زندگی رو مثل اشتباهات متنی که می نویسه با لاک غلط گیر
پاک کنه .یه لاک سفید که حتی خود آدمم دیگه نتونه به یاد بیاره که چی بوده . نه ؟
بیست و دوم خرداد 1385
یکی
درخت
از آغاز دنیا
گفت :"زمین "
و هنوز
روی حرفش ایستاده است !
هفدهم خرداد 1385
خواب و خیال
برای دوستی که سالروز تولدش را تبریک نگفتم
نازنین آمد و دستی به دل ما زد ورفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد ورفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
هشتم اردیبهشت 1385
دو تا گنجشک ...
دو تا گنجشک دنبال هم افتادن تو آسمون !
یه تریلی که تو جاده میادش زوزه کشون!
دو تا گنجشک ،دو تا عاشق ،بی خیال ومست وشاد!
یه تریلی با شتاب وسرعت خیلی زیاد !
دو تا گنجشک !یه تریلی !
یکی مجنون !یکی لیلی!
دو تا گنجشکای عاشق تو خیابون می پرن!
اونا از دام سیاه سرنوشت بی خبرن !
شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز !
خیلی خسته س از بیابون ویه جاده ی دراز !
دو تا گنجشک !یه تریلی !
مثه مجنون ،مثه لیلی !
دو تا گنجشک که تناشون داغه از تب علاقه !
یه تریلی که با چرخاش ضجه ی یه اتفاقه !
دو تا گنجشک که پراشون پر شده توی بیابون !
یه تریلی که رو شیشه ش باقی مونده ردی از خون !
دو تا گنجشک... یه تریلی !
نه یه مجنون !نه یه لیلی !
یه تریلی !یه تریلی ! یه تریلی .....
پنجم اردیبهشت 1385
خورشید ناپاک
از انکار تو می آیم !تمام باور دیروز !
سرابی بودی از آغاز، نه یک فانوس یلدا سوز !
از انکار تو می آیم ! رفیق نارفیقی ها !
شکستن های بیوقفه :تمام سهم من از ما!
مرا اینگونه در برزخ ، رها کردی به آسانی !
نه همدستی ،نه همپایی،من و این بغض پنهانی!
من از آ یینه ترسیدم ،که در آیینه دیوی بود !
سکوت من در انکاره ،تماشایم غریوی بود !
وتندیس تو ویران شد !به دست عاشقی بت ساز !
چه ساده باورت کردم !دروغین بودی از آغاز !
فقط از عشق بود !از عشق !اگر زانو زدم بر خاک !
مرا در سایه ها بردی ،تو ای خورشیدک ناپاک !
سرت در حلقه ای از نور ،دلت در چنگ اهریمن !
بمان در اوج این دره ،در این معبد بمان بی من !
تو را هرگز کسی جز من ،دخیلی بر نمی بندد!
به این عاشق ترین عاشق کسی جز تو نمی خندد !
نظرتون در مورد این ترانه از سروده های " یغما گلرویی "چیه ؟
یازدهم فروردین 1385
لغت نامه
تو لغت نامه نوشتن که سیاه یعنی سیاهی
که سفید یعنی درستی ،سادگی یعنی تباهی
تو لغت نامه نوشتن ،که کلک یعنی یه قایق
یا گرسنگی مساویس با فراموشی عاشق
ما کلک خوردیم و دیدیم که کلک همون فریبه
از همینه که حقیقت توی گوش ما غریبه
حقیقت تنها یه حرف تو لغت نامه باریک
که دیگه رنگی نداره توی اون کتاب تاریک
ما رو گول زدن ترانه !واژه هاشون الکی بود
معنی شادی و لبخند گریه یواشکی بود
مث رعد وبرق که اول ،برق وبعد از اون صدا بود
ما ولی گوش نمی کردیم ،رعد و برق تو گوش ما بود
تو لغت نامه نوشتن که سگ و گربه رفیقن
ننوشتن چن تا آدم از یه سقفم بی نصیبن
تو لغت نامه نوشتن ستاره یه سنگ سرده
این لغت نامه رو افسوس چشمای ما دوره کرده
چاره ما یه کتاب ،یه لغت نامه تازه
می رسیم به حرف آخر ،نگواین این جاده درازه
تو لغت نامه تازه پر واژه های بکره
هر واژه اش یه تلنگر واسه بیداری فکره
ما رو گول زدن ترانه ....
شما تو زندگی تون لغت نامه دارین ؟
بیستم اسفند 1384
سهم ما
توشهر قصه هیچ کس من رو برای من نخواست
هیشکی لباس فکرش رنگ صدای من نخواست
دغدغه ی آدمکا دغدغه های من نبود
جز تو کسی منتظر صدای پای من نبود
گلکم !حرف دلم رو کسی غیر تو نفهمید
کسی راه شهر عشق از ستاره ها نپرسید
دست تو چتر صدا ر رو سر ترانه وا کرد
بغض تو عطر غزل ر رو سکوت واژه پاشید
تخته سیاه روزگار جا واسه نقاشی نداشت
سهم ما از زندگی رو بیرون قصه جا گذاشت
کبوتر سفید عشق از روی بوم ما پرید
دستای بی صدای ما به سیب جادو نرسید
شانزدهم اسفند 1384
مشام این سیب سبز
حوصله کنید !
می خواهم فقط مضمون گریه های شما را ادامهدهم ،
با من می آیید !؟
ما به خودمان مربوطیم ،
پشت سرمان حرف است ،هوای بد است ،حدیث است
ما از پی رد پای باد ،نمی رویم .
ما دوست داریم ،
علاقه داریم .
میرویم کنج یک جای دور ،
رویاهامان را یواشکی برای هم
شبیه ترانه می خوانیم .
ما به خودمان مربوطیم .
ما زیر باران نشسته ایم
طوری که شما فکر می کنید
ما داریم رو به دریا گریه می کنیم .

